نامش!!: مترو

جایش: خفته در زیر این شهر عظیم

کارش:عده ای وسیله ای برای حمل و نقل و عده ای بزرگترین بازار سیارش میدانند .

هرچه که باشد ،روزی هزاران نفر سوار بر او،این شهر زیرزمینی را چپ و راست میروند تا به مقصد برسند،آدم هایی نا آشنا با هم که دقیقه ها کنار هم مینشینند و می ایستند ولی بی توجه به یکدیگر،سرزمین غریبی ایست این شهر زیرزمینی ،ادم هایی را میبینی هرکدام در فکر و خیال کار خود،هر کدام اندیشه ای دارند،تفکراتی دارند،هر کدام برای خود یک داستان زندگی دارند و تو از کنار همه آن ها میگذری، همه را میبینی بیخبر از داستان هایشان، تمام آدم هایی که از کنارت میگذرند ،با حس و حال های متفاوتشان ولی همیشه احساس میکنم غمی بزرگ در حال و هوای این مسیر وجود دارد،شاید ببینید کسانی رو که میخندند یا درحال گفت و گو اند و حتی با موسیقی خود را سرگرم کرده اند ولی بنظرم پشت همه این ها خستگی نشسته است و فکر کردن . این چیزی است که مترو ایجاب میکند دقایقی بیکار و تنها برای رسیدن به مقصد در جایی صبر کنی با افراد ناآشنایی در اطرافت و خب اولین چیزی که به سراغت میآید فکر است و خب همین فضای مترو را خسته کننده و غمگین میکند.

راستش را به خواهید این برایم ناراحت کننده است که چنین فضایی وجود دارد.

از حرف هایم نتیجه ای نمیتوانم بگیرم و البته پیشنهادی هم ندارم فقط شرح حالی بود از حال وهوایی که در مترو میبینم.





پ.ن: البته میگویند مطالعه کتاب شاید مسیر را ساده تر کند ولی مسیری که من طی میکنم چنان مملو از مردمان است که این کار نیز میسر نیست.

پ.ن:قرار بود توصیف جالب تری از عبور هر روزم از مترو باشد و لی نمیدونم چرا به اینجا ختم شد.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

زبان سرخ بارنگ ویزیت پزشک در منزل پزشکی -مرکز پوست و زیبایی باران طراحان برتر کاکتوس و من گروه معماری وریا دانلود آهنگ جدید فرم ها و نمونه سوال و نکات لازم